فوتبال ,بازی ,فینال ,انگار ,تمام ,پدرم ,اشتیاق فوتبال ,خواست بگوید ,تمام وجودفینال جام جهانی 1994، برزیل ایتالیا.

آن موقع تلویزیون خیلی کم فوتبال نشان می داد. اصلا شبکه سه و ورزشی نبود که هر فوتبال مهم و بی اهمیتی را پخش کند. همان هایی که پخش می کرد با تمام وجود دیده می شد (بهتر بود بگویم با تمام وجود نوشیده می شد). آن شب پدرم از من خواست بیدار بمانم. بازی ها به وقت ایران نیمه شب برگزار می شد. گفت این جور بازی ها هر چهار سال یک بار برگزار می شود. خاطرات تلخ و شیرین این بازی ها، مخصوصا بازی فینال، تا سال ها از ذهن آدم های فوتبالی پاک نمی شود. این جمله آخری را شاید می خواست بگوید اما به زبان نیاورد. فوتبال از نگاه من چند تا اسم بود که وقت فوتبال دیدن پدرم و عموی کوچکم زیاد به گوشم خورده بود. همین. بازی شروع شد، اسم ها، صحنه ها، شور و تشویق تماشاگرها همه جادویی بودند. بازی مساوی تمام شد و کار به ضربات (به قول امروزی ها مرگبار) پنالتی رسید. ربرتو باجوی افسانه ای پنالتی اش را بیرون زد. از نگاه بابا فهمیدم از همان اتفاق هایی افتاده که می خواست بگوید تا سال ها از ذهن فوتبال دوست ها پاک نمی شود. همین اشتباه برزیل را قهرمان کرد. بازی ها تمام شد اما انگار در آن شب رویایی از می فوتبال در جام من ریختند و من لاجرعه نوشیدمش. شور و اشتیاق فوتبال در وجود من بالیدن گرفت. فوتبال خود زندگی بود. با تمام هورا کشیدن هایش، بغض ها و اشک های نهانی اش، تولد و مرگ ستاره هایی که عکس شان را به دیوار اتاق می زدیم (بابا با این مخالف بود). فوتبال همه چیز داشت و من باش بزرگ می شدم. در جام ملت های آسیای سال 96، وقتی که کره را با درخشش علی دایی شش به دو بردیم تازه فهمیدم که چه حالی میدهد داد کشیدن با هر گل. نیمه نهایی وقتی که تو ضربات پنالتی به عربستان باختیم (تیمی که در مرحله گروهی سه به هیچ به ما باخته بود)، وجودم مثل کویر لم یزرعی سوخت و مقام سومی همان جام جان دوباره ای به تن خسته ام دواند. مقدماتی جام جهانی 98 با هر بازی امیدوار شدم، نا امید شدم، گریه کردم، شاد شدم و بعد از حماسه ملبورن اوج گرفتم، بالا رفتم و ابدی شدم. 

اشتیاق فوتبال سال به سال در من شعله ورتر می شد. همان طور که در وجود پدرم انگار از زبانه می افتاد. فینال سال 98، دوباره با پدرم جلوی تلویزیون دراز کشیدیم و با هر گل زیدان من بال می گرفتم تا ته آسمان. اما بابا آرام بود. فینال جام 2002 سر لیاقت برزیل بحث مان شد. نمی دانم فینال جام 2006 را تا تهش نگاه کرد یا نه. و فینال جام 2010 و 2014. دیگر بابای فینال سال 94 را ندیدیم. انگار بابا پس از سال ها روح سرکش فوتبال را به من سپرد و خودش آرام بالیدن من و روح فوتبال را به تماشا نشست. 

دیشب بازی یک چهارم نهایی یورو 2016 بین ایتالیا و آلمان برگزار شد. بازی ساعت یازده و نیم شب شروع شد. خستگی زندگی کارمندی چند باز تا مرز پشیمانی پیشم برد. اما پسرم با توپ اش بالا و پایین می پرید و دوست داشت بازی را ببیند. نشستم. چرت زدم. شانه به شانه شدم. سرم به موبایل ام گرم شد. بازی به پنالتی کشید. آلمان برد و باز ایتالیا باخت. با خودم غر زدم که کاش می خوابیدم. یادم افتاد فردا تا دیروقت جلسه دارم. خسته بودم. در کمال تعجب پسرم بیدار بود. نگاهش کردم. چشمان اش می درخشید. انگار جادو شده بود. به فکر فرو رفتم. چه اتفاقی افتاده بود؟ باز هم چیزی از پدری به پسری به ارث رسید؟ همان چیزی که من از پدرم به ارث برده بودم؟ باز فوتبال کار خود را کرده بود. دیگر انگار کالبد من گنجایش شور جادویی فوتبال را نداشت. من باید به سکون می رسیدم. دیشب استحاله ی جادویی اتفاق افتاد. روح فوتبال در کالبدی جوان دمیده شد.   

منبع اصلی مطلب : یادداشت های پراکنده
برچسب ها : فوتبال ,بازی ,فینال ,انگار ,تمام ,پدرم ,اشتیاق فوتبال ,خواست بگوید ,تمام وجود
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : فوتبال