تولدپسر خاله ام که استخدام شد، من چهارده یا پانزده ساله بودم. به نظرم همه ی کارمندهای دنیا شبیه پدر و مادرم و یا عمو و شوهر خاله ام بودند. خیلی که دیر از سر کار برمی گشتند ساعت دو بعدازظهر سر سفره ناهار نشسته بودند. ولی پسرخاله تا شش یا هفت عصر سر کار بود. تازه به جای ساعت هفت و نیم صبح، شش از خانه بیرون می زد. اولین انگی که توی ذهن ام بهش زدم حرص مال و از این جور برچسب های مسخره اخلاق محور بود. توی سریال های تلویزیون که بر مبنای زندگی تهرانی ساخته می شد، بارها دیده بودم که پدرها همه اش کار می کنند و وقتی برمی گردند که بچه ها خوابند و غذا رو باید خودشان گرم کنند و آخر شب غرغرهای تلخ همسر جان را به جان بخرند. و از همه مهم تر همیشه یک پلان از فیلم مربوط به جشن تولد فرزندی بود که پدرش در جشن تولدش حضور نداشت! همه ی این ها دور و غیرواقعی و چندش آور بود، حداقل توی ذهن من.

دیروز تولد پسرم بود. جشن تولدش را توی مهدکودک قرار بود بگیریم. طبق روال عادی زندگی، من سخت درگیر کارم بودم و نمی توانستم آن جا باشم! دم غروب که برگشتم بهش تبریک گفتم. او هم گفت که تولد صبح بود نه الآن!

منبع اصلی مطلب : یادداشت های پراکنده
برچسب ها : تولد
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : چرخش زمان