فوتبال ,بازی ,انگار ,تمام ,پنالتی ,فینال ,کرده بودم ,بابای فوتبالیاین رو یکی از دوستان دست به قلم نوشت. با حفظ محتوا ولی با عوض کردن لحن. 

"وقتی داری از پخش زنده فوتبال حرف می زنی باید بدونی که که اون موقع که اینقدرها هم دور نیست اصلا خبری از پخش زنده نبود. همون‌‍هایی هم که پخش می شد مردم می بلعیدن. به خصوص وقتی بازی مهمی بود. مثلا برزیل و آرژانتین. فکر می کنی اونموقع تلویزیون یک مصاحبه را قطع می کرد که بازی ایسلند رو به صورت زنده پخش کنه؟!!

اون شب بابام بود که ازم خواست بیدار بمونم. لامصب تمام بازی های مهم توی نیمه شب‌های ایران برگزار می شه. بابم با یه جمله سعی کرد قنعم کنه: " این چیزا همیشه نیس. خیلی سال باید طول بکشه تا برزیل و ایتالیا بیان فینال. بیدار بمون. ضرر نمی کنی."زودتر از اون چیزی که فکر می کرد قانع شدم.

بچه عشق فوتبالی نبودم. ریغوتر از اون بودم که حتی توی تیم محله‌مون پست بهتری از دروازه بان ذخیره نصیبم بشه. دروازه بانی که هیچ وقت مصدوم نمی شد و همیشه بود. پس من همیشه ذخیره بودم. پیگیر تماشای فوتبال ها هم اونقدرها نبودم فقط هر از گاهی اسم های فوتبالیست های بزرگ از زبون پدر و عمو کوچیکه خارج می شد و گوشم رو قلقلک می داد. اما خوب حافظه کودکی لامصب وز وز مگس هم تو ذهنش می مونه. چه برسه اسم مارادونا، پله و روبرتو باجوی اون روزها. اما اون شب زود محو بازی شدم. محو خوشگلی ورزشگاه، تماشاگرای خوش لباس که سانسور چی تلویزیونمون تمام تلاشش رو می کرد که ما نبینمشون. اما خوب همیشه چندتایی از دستش در می رفت.

بازی مثل بیشتر فینال‌ها چنگی به دل نزد و بی هیچ  گلی تمام شد.کار به پنالتی های بی رحم کشید. روبرتو باجو که اون وقت ها نمی دونستم اما الان می دانم که یک بازیکن افسانه ای است پنالتی اش رو فرستاد به قعر آسمان. برزیلی های که فقط موقع پنالتی ها دعا کردن یادشون میاد، دعا کردن را ول کردند و خوشحال از قهرمانی بالا و پایین پریدند.

بازی مثل همه بازی های دنیا  تمام شد. اما انگار تازه برای من شروع دوست داشتن و عاشق شدن بود. عاشق چی؟ فوتبال. چرا؟ مگه عاشقی دلیل می خواد؟ یک آن، یک لحظه جذابیت چیزی یا کسی آدم رو می گیره و هیچوقت رها نمی کنه. مثل مستی شراب که می گیره و دیگر رها نمی کنه. و این شراب دیرگیر برای من فوتبال شد. دیر گرفت. اما گرفت. فوتبال خود عشق بود. خود زندگی. بغض ها. خنده ها. آمدن و رفتن ستاره هایی که چقدر خرج خرید پوسترشون کردم. هر چند بابا با این یکی مخالف بود. شاید اون هم می دونست که چقدر درد داره که بازیکن مورد علاقه ات عزم رفتن به تیم رقیب کنه. پوستر پاره می شد و روح من پاره پاره.

جام ملت های آسیای سال 96، وقتی که کُره، اون هم از نوع جنوبی اش را با پاس های طلایی و از خود گذشتگی خداداد عزیزی و روی فرم بودن علی دایی شش‌تایی کردیم، تازه فهمیدم داد کشیدن چه حالی می دهد. هر گل یک داد و حتی کمی بیشتر. اما همان سال وقتی که تو ضربات پنالتی به عربستان از نوع سعودی اش باختیم (تیمی که در مرحله گروهی سه به هیچ به ما باخته بود)، جای دادها روی گلویم خشک شد. خشک تر از کویری که می‌سوخت هر چند مقام سومی کمی حالم را جا آورد. برو جلوتر، مقدماتی جام جهانی 98. با هر بازی امیدوار شدم، نا امید شدم، گریه کردم، شاد شدم و بعد از همه اونها ملبورن. شهر کافری که بعدها شهر حماسه های گزارشگر های نمازخوان تلویزیون ما شد و می رفت که حتی جای خرمشهر  را بگیرد. روز آزادسازی خرمشهر را نبودم اما روز فتح ملبورن را با تمام وجود بودم و بالا رفتم و انگار که که موجودی ابدی شدم. ابدی شدم چرا که انگار در برابر غم، شادی و شکست فوتبال که همون زندگی بود رویین تن شده بودم.

شور وشوق فوتبال و هر چیزی که به فوتبال ربط داشت سال به سال در منی که حتی یک عکس با شورت ورزشی در چمن نداشتم روز به روز بیشتر و بیشتر می شد و برعکس انگار این شعله در درون بابا در حال پایین آمدن بود. فینال سال 98 بابا همچنان پایه بود و با من جلوی تلویزیون دراز کشید. هر بار که با گل های زیدان بال گرفتم تا آسمون، نگاهم کرد. فینال 2002 که اصلا به نظرم جام جهانی نبود، درباره لیاقت برزیل بحثمون شد. هر چند اونقدر ادامه نداد و گذاشت که من فکر کنم بردم. فینال 2006 رو که اصلا یادم نمیاد تا ته بازی رو دیده باشه. این روند برای فینال های 2010 و 2014 هم ادامه پیدا کرد. بابا دیگه بابای فوتبالی قدیم نبود. اون بابای فوتبالی که شاید من از سال 94 کشف اش کرده بودم. انگار روح فوتبالی بابا هم مثل بازیکن های افسانه ای من مثل زیدان و باتیستوتا هم پیر شده بود. بابام حس اش به فوتبال را به تمامی به من عاریه داد و خودش بازنشسته شد از فوتبال دیدن. انگار که فکر کرد که پسرش خلف خوبی بوده. حداقل در این یک مورد

 

و اما دیشب. یک چهارم نهایی یورو 2016 بود.  بین غول‌های همیشگی فوتبال اروپا. ایتالیا و آلمان. بازی ساعت یازده و نیم شب شروع شد. امان از این جبر جغرافیایی که عصر اون هاست و شب ما. خستگی زندگی کارمندی چند بار به صرافتم انداخت که بی خیال بازی بشم و بالش را بغل کنم. اما پسرم دل تو دلش نبود که بازی رو تماشا کنه و اون توپ گرانقیمتش که پول اضافه کار دو روزم رو خرج اش کرده بودم بالا و پایین می انداخت. انگار نمی خواستم کم بیارم. نشستم. یکی در میان چرت می زدم و با گوشی هوشمندم ور می رفتم. این گوشی هم نصف حقوق ماهیانه ام رو با خودش برده بود. بازی به پنالتی کشید. اینقدر خواب و بیدار شده بودم که نفهمیدم کی 120 دقیقه تمام شد. این ژرمن های خستگی ناپذیر باز هم بازی شون رو بردند. لجم گرفت و به خودم غر زدم که کاش خوابیده بودم. ای وای. فردا صبح زود هم جلسه داشتم. صبح زود شروع می شد و کی تمام می شد رو فقط خدا می دونست. حالم نزار بود. خواب و بیدار به پسرم خیره شدم. بیدار مانده بود. قبراق و پرشور. انگار نه انگار که نیمه شب بود و مادرش صدبار گفته بود که بخوابد. هه! پسر من بود. پسرِ پسرِ پدربزرگش. شاید فقط همین را برای او به ارث گذاشته ام. فوتبال و پدران و پسران. من هم مثل پدرم انگار چوب دو امدادی فوتبال رو به پسرم تحویل داده بودم و خودم فوتبال را رها کرده بودم. فوتبال باز هم در خانواده من از نسلی به نسل دیگر منتقل شده بود. "

 

این نوشته یا نوشته ی من دلنشین تر است؟ قضاوت با شما

منبع اصلی مطلب : یادداشت های پراکنده
برچسب ها : فوتبال ,بازی ,انگار ,تمام ,پنالتی ,فینال ,کرده بودم ,بابای فوتبالی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پو اس ام اس : فوتبال (با تصحیح یکی از دوستان)